تبليغاتX
آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند

به سلامتی اون استادایی که عقده ای نیستن و سوال راحت میدن تا دانشجوهای بدبخت نمره خوب بگیرن مشروط نشن

+نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت9:0 PMتوسط فراموش شده(علی) | |

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از  سرزنش خار جفا  نیست ترا 

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا 

التفاتی  به  اسیران   بلا    نیست  ترا 

ما اسیر غم  و اصلا غم ما  نیست ترا 

با اسیر غم  خود  رحم چرا  نیست ترا 

فارغ  از عاشق غمناک  نمی باید  بود 

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود 

***

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره  غیر  به گلگشت  گلستان  باشی 

هرزمان  بادگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی 

جمع  با  جمع نباشند  و  پریشان  باشی 

یاد  حیرانی  ما  اری  و  حیران  باشی 

ما  نباشیم  که باشد  که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد 

***

شب  به  کاشانه   اغیار نمی باید  بود 

غیر را  شمع  شب  تار نمی باید  بود 

همه  جا با همه کس یار نمی باید بود

یار  اغیار  دل آزار  نمی باید  بود 

تشنه ی  خون  من زار  نمی باید  بود 

تا به این  مرتبه خونخوار نمی باید بود 

من اگر کشته  شوم باعث  بد نامی  تست 

موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست 

*** 

دیگری جز  تو مرا اینهمه  آزار   نکرد 

جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد 

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچکس سنگین دل بیدادگر این کار نکرد 

این ستمها  دگری  با من  بیمار  نکرد

هیچکس  اینهمه  آزار  من  زار  نکرد 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من 

مردم  آزار  مکش  از پی  آزردن  من 

***

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است 

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است 

چشم امید  به  روی تو گشادن غلط است 

روی پر گرد به راه تو  نهان غلط است 

رفتن اولاست ز کوی تو٬ فتادن غلط است 

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است 

تو نه آنی که غم  عاشق  زارت  باشد 

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد 

*** 

مدتی هست که حیرانم  و  تدبیری  نیست 

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست 

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست 

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست 

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست 

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری  نیست 

شرح  درمانگی  خود به که تقریر کنم

عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم 

*** 

نخل نوخیز  گلستان  جهان  بسیار  است 

گل این  باغ بسی  سرو روان بسیار است 

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است 

ترک  زرین  کمر موی  میان  بسیار است 

با لب  همچو شکر تنگ دهان  بسیار است 

نه که غیرازتوجوان نیست جوان بسیاراست 

دیگری    اینهمه   بیداد  به عاشق  نکند 

قصد   آزردن    یاران   موافق   نکند 

***

مدتی  شد که  در آزارم  و می دانی تو 

به  کمند   تو  گرفتارم  و  می دانی تو 

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو 

داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو 

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو 

از برای  تو چنین زارم  و  می دانی تو 

از  زبان  تو حدیثی  نشنودم  هرگز 

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز 

*** 

مکن آن نوع که آزرده شوم از کویت 

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت 

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم  بار  دگر  یاد  قد  دلجویت

دیده  پوشم  ز  تماشای  رخ  نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت 

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش 

ورنه بسیارپشیمان شوی ازکرده خویش 

***

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم 

از سر کوی تو خود کام به نا کام روم 

صد  دعا  گویم و آزرده به دشنام  روم 

از پیت  آیم  و با من نشوی رام  روم 

دور دور از تو من تیره سر انجام روم 

نبود زهره که همراه تو یک گام  روم

کس چرا اینهمه سنگین دل بد خو باشد 

جان من این روشی نیست که نیکو باشد 

***

از چه با من نشوی یار  چه می پرهیزی 

یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی 

بگشا  لعل  شکر بار چه می پرهیزی 

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

که ترا  گفت  به  ارباب  وفا  حرف  مزن 

چین بر ابرو زن ویک بار به ماحرف مزن 

*** 

درد  من  کشته ی  شمشیر  بلا  می داند 

سوز  من  سوخته  داغ  جفا  می داند 

مسکنم   ساکن  صحرای   فنا   می داند 

همه کس حال من  بی  سر و پا  می داند

پاکبازم  هم  کس  طور  مرا  می داند 

عاشقی همچو منت نیست خدا می داند 

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم 

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

*** 

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت 

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت 

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام٬ سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست  باز  أمدنم  باز  اگر خواهم  رفت

از  جفای  تو من  زار  چو  رفتم   رفتم 

لطف کن لطف که این بار چو رفتم  رفتم 

*** 

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال  جفای  تو  ستمگر  باشم 

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم 

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم

 ***

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم

ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم

گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم

الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

***

اینهمه جور که من از پی هم میبینم

زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم

همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم

 هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

***

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

 از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

 همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است

سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

 

 

+نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت2:38 PMتوسط فراموش شده(علی) | |

آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
  رختخواب خرید ولی خواب نه،   ساعت خرید ولی زمان نه،   می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه ، دارو خرید ولی سلامتی نه ، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه. آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

+نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت1:13 PMتوسط فراموش شده(علی) | |

 

 

السلام علی الاعضاء المقطعات

 

سلام بر آن اعضا قطعه قطعه ی پیکرها

یا حسین(ع)

+نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت9:1 AMتوسط فراموش شده(علی) | |

 

 

نسل ما نسلی بود که هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد نسلی که یواشکی بوسید یواشکی نوشید یواشکی خندید یواشکی حرف زد یواشکی فکر کرد یواشکی اعتراض کرد یواشکی گریه کرد یواشکی آرزو کرد یواشکی دعا کرد یواشکی درد و دل کرد یواشکی انتخاب کرد یواشکی عاشق شد یواشکی.........به سلامتی "یواشکی" که اگه نبود نسل ما منقرض می شد

+نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت8:33 AMتوسط فراموش شده(علی) | |

اهل دانشگاهم رشته ام علافی‌ست جیب‌هایم خالی‌ست پدری دارم حسرتش یک شب خواب! دوستانی همه از دم ناباب و خدایی که مرا کرده جواب ، اهل دانشگاهم قبله ام استاد است جانمازم نمره! خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست من نمی‌دانم که چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید باید از مردم دانا ترسید! باید از قیمت دانش نالید! وبه آن‌ها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم .. من به گور پدر علم و هنر خندیدم

+نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت8:28 AMتوسط فراموش شده(علی) | |

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و....پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود . او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

" آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . "

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.

+نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت5:57 PMتوسط فراموش شده(علی) | |

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌”

 

پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

 

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند. تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

 

یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌”

پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

+نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت5:53 PMتوسط فراموش شده(علی) | |

بعضی‌ از مردها رو میبینی‌ فکر میکنی‌
چه بی‌ خیاله و چه راحت می‌خنده
فقط یه مرد می‌تونه بفهمه که
یه مرد در روز چند بار زیر بار زندگی میشکنه
بسلامتی اون مردایی که کوه دردن
دارن از بغض خفه میشن
ولی‌ باز توی خانواده و بین دوستاشون میگن و میخندن.....!

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت8:25 AMتوسط فراموش شده(علی) | |